سلام بر مردان بیدار ایران زمین. سلام بر آنان که خدا، انسان و جهان را فهمیدند و دانستند که راز زیستن چیست. سلام بر شجاعان این سرزمین که عقل و خرد محرک حماسه آفرینی آنان شد. سلام بر آنان که خون را در کف اخلاص گذاشتند تا حرمتی از بین نرود. سلام بر آنان که شرافت و عزت نفس را به ریگی از این دنیا معاوضه نکردند. سلام بر مشاهیر و عالمان این سرزمین که علم و خرد آنان به سیاهی و تباهی نرسید و به سوی نور شتافتند.
سخن ام را با افلاطون آغاز می کنم که چنین می گوید:« عده ای در انتهای غاری به یکدیگرمحکم زنجیر هستند. گونه ای که دیدگان آنان به سمت دیوار است. در وسط غار شمعی روشن است و هر حیوان یا احشامی از نزدیکی غار عبور می کند سایه ی آن به روی دیوار می افتد. آنان که زنجیر به دست و رو به دیوار فقط سایه ها را مشاهده کرده بودند تمام دنیای خود را چنین پنداشته بودند که روزی یکی از آنان با سعی فراوان دست خود را از زنجیر ها باز می کند و بیرون از غار می رود و وقتی با دنیای بیرون غار و آن موجودات که تا آن هنگام فقط سایه های آنان را دیده بود مواجه می شود با شتاب به نزد دوستان خود می رود و می گوید که حقیقت را دیده است و این که شما می بینید جز سایه ای از جهان حقیقی نیست. اما آنان که هنوز دست در زنجیر داشتند و هنوز سایه ها را می دیدند به او می خندند و می گویند که تو دیوانه ای و حقیقت فقط این سایه ها می باشد. »
اگر به تاریخ غرب مراجعه کنیم با تحجری روبه رو خواهیم شد که از آدم تا به حال نمونه آن کم تر دیده شده است. آنان چنان دچار و گرفتار مذهب های ساختگی خود شده بودند که اگر دانشمندی چون گالیله می گفت زمین گرد است او را کافر می نامیدند و حکم مرگ او را بدون برگزاری هیچ دادگاهی صادر می کردند. اگر زنی در مجامع عمومی اظهار نظر می کرد خانواده وی را بایکوت می کردند. اگر انسانی سیاه پوست به کلیسا پناه می برد آن را فرستاده شیطان می دانستند. این تاریخ چنان سیاه بود که نتیجه اش جز به وجود آمدن مکتبی به نام اومانیسم ( انسان محوری ) نبود. مکتبی با لباسی زیبا وادکلن زده که هر انسان خامی را با هر مذهب و هر جنس و هر رنگی راضی می کند.
آنان گفتند که انسان چنان به خدا شباهت دارد که به حقیقت شایسته خلافت او در زمین است. بعد گفتند انسان صاحب زمین است و آسمان متعلق به خداست. بعد گفتند هر چه هست بوده است و هر چه به وجود می آید خالق اش فکر وهوش انسان است. یعنی انسان به هر چه اراده کند آن چیز محقق می شود و انسان قادری بی همتا ست. چگونه واژه خدا یا GOD را برای خود حل کنند؟ خب پاسخ ساده است. انسان هوش و منطق دارد و باید از علم کمک بگیرد. وقتی پرسیده شود انرژی را تعریف کنید می گویند انرژی نه به وجود می آید و نه از بین می رود. وقتی خدا را تعریف کنیم می گوییم خدا نه به وجود آمده است و نه از بین می رود، پس طبق این معادله خدا مساوی است با انرژی. به همین سادگی مشکل برطرف شد. خدا همان انرژی است که ما تا به حال به دلیل نبودن علم و نا آگاهی گمان می کردیم خدایی وجود دارد.
از بین بردن باورهایی که طی هزاران سال سینه به سینه منتقل شده است و ریشه عمیقی در فرهنگ و آداب مردم دارد امری بسیار مشکل است. اما اصلاح آن و یا بازی با آن آسان تر و کم هزینه تر است. در حالی که مذهب همه اش بد نیست. می توان هروقت که شد مثال ابزاری برای رام کردن و یا گمراه کردن و رسیدن به نتیجه ای مطلوب که منافع صاحبان نظر را تامین کند از آن بهره گرفت. مانند حاکمان مکه در زمان بت پرستی که خود هیچ اعتقادی به بت ها نداشتند اما از بت ها به عنوان مهمترین ابزار برای جمع آوری ثروت و القاء جریان ذهنی خود در مردم استفاده می کردند.
دین در غرب پشت ویترین قرار گرفت و مردم یاد گرفتند که فقط آن را از پشت شیشه نگاه کنند. حالا مردم آزاد هستند. زمان اندک است. متوسط زمان زندگی برای انسان بین 65 تا 70 سال است. هر انسانی حق زندگی دارد و این زندگی متعلق به اوست و باید آن طور که تمایل دارد زندگی کند. باید خوش و شاد بود و خوشبختی در رسیدن به آرزوهاست. اگر کسی به آرزوهایش نرسد یک بازنده واقعی است که دیگر فرصت جبران و یا زمانی برای رسیدن به آرزویی دیگر را ندارد. اما برای رسیدن به خوشبختی ثروت اولین و مهمترین عامل است که بدون آن جزء خوشبختان درجه سوم جامعه خواهیم بود. نباید جلوی ثروتمند شدن کسی را گرفت پس بهترین راه تجارت آزاد است. تجارتی بدون قید و بند و با لوگوی مشتری مداری و با هدف کسب سود بیشتر به هر قیمت. در این تجارت صاحبان نظر و سرمایه جزء خوشبختان درجه یک و مستمع و مصرف کننده جزء خوشبختان درجه دوم و سوم جامعه خواهند بود. همه در ارکان خود مستقر هستند و فقط با اجازه صاحبان نظر کسی می تواند این طبقات اجتماعی را بالا و پایین کند.
اما این خوشبختی کافی نیست. این طبقه های اجتماعی هر لحظه ممکن است در اثر پدید آمدن نابغه ای از هم پاشیده شود و صاحبان سرمایه این زندگی موروثی را از دست بدهند. دیگر روش های قدیمی و باستانی مانند زنده به گور کردن و یا کشتن نوزاد در گهواره ها و یا محروم کردن کودکان از علم و دانش کارایی ندارد و باید جور دیگر استعداد ها را خاموش کرد و آنها را در جریان اومانیسم نگه داشت. راه حل نه تنها مشکل و گران نیست بلکه بدون هزینه و پر از سود است. وقتی کودکی گریه می کند با گرفتن یک شکلات آرام می گیرد و وقتی بی تابی می کند و می خواهیم او را از دنیای بیرون اتاق اش بی اطلاع نگه داریم یک وسیله بازی برایش محیا می کنیم و ساعت ها و روز ها مشغول بازی می شود. در ذات انسان استعدادهایی نهفته است که اگر در مسیر اومانیسم قرار بگیرند بهترین سرگرمی خواهند بود. یکی از این استعدادها عشق است. اما نه عشقی که افلاطون تعریف می کند. این عشق شاید بیشتر تاثیر گرفته از ناتیورالیسم ( طبیعت گرایی ) باشد. اما بازسازی شده مکتب جدید اومانیسم.
عشقی که اومانیسم و غرب تعریف می کند تفاله حقیقت عشق است که آن نیز وام دار شرق است. وقتی بگوییم اگر شرقی نبود غرب امروزی هم نبود، بی راهه نگفته ایم. دنیای شرق با هزاران سال سابقه تاریخی ثبت شده، مرجع و منبع خوبی است برای پدید آمدن غربی که امروزه برای شکست نخوردن در جنگ فرهنگی دست به تاریخ سازی و تخریب تمدن ها می زند. نمی خواهم بگویم که غرب آن چنان عبث و خالی از تمدن و فرهنگ است که اکنون نقاب فرهنگی به صورت کشیده است بلکه می گویم این استعمار غرب است که حتی به فرهنگ و آداب یک ملت نیز احترام نمی گذارد و از هر فرصتی استفاده می کند تا فرهنگ های غنی را یا به تاراج ببرد یا آن که تخریب کند. به تعبیر زیبای دکتر حداد عادل که می گوید:« این فرهنگ برهنگی غرب از برهنگی فرهنگی او ناشی می شود.» خنده آور است که غرب امروزه معلم عشق و معرفت برای شرق شده است. شرقی که ورق به ورق تاریخ و ادب او سرشار از عشق است. تاریخ شرق و به خصوص تاریخ عرفان اسلامی از آب خضر یا همان آب حیات به تکرر گفته است. خضر پیامبر از تاریکی گذر می کند و به چشمه ای می رسد که نوشیدن از آن چشمه جاودانگی را برای او به ارمغان می آورد. این چشمه همان دهان معشوق است. این حقیقت عشق است و این لطافت و پاکی را در غرب به سخره گرفتند و امروز شاهد آن هستیم که غرب وحشیانه این لطافت و پاکیزگی را به لجن کشید و این لجن و تفاله را برای شرق صادر می کند. غرب با این فرهنگ برهنگی به کجا خواهد رسید و جهان را به کدام منزل خواهد رساند؟ کسانی به اصطلاح هنرمند در غرب از نداشتن امنیت معلم زن در مدارس ابتدایی فیلم می سازند و به آن افتخار می کنند. تا کجا می شود حرمت زن و مرد و عشق را شکست و ساکت ماند و در این توهم به سر برد که آزاد و خوشبخت هستیم؟ این عشقی که غرب تعریف می کند به راستی انتهایش کجاست؟ متاسفم بعضی را می بینم که به قوانین و رسوم بی پایه و اساس عشق غربی عمل می کنند و حفظ بودن اشعار حضرت لسان الغیب را به رخ هم می کشند و بعد هم مشاعره با اشعار شیخ شیراز و آخر چه؟! دلگیر می شوم وقتی می بینم کسانی پرچم فرهنگ غرب را بالا می برند ولی در مجامع ادبی ایرانی کباده وطن پرستی می کشند. دلم آتش می گیرد وقتی می شنوم جوان نسل امروز می گوید ما مستعمر کشور «الف» هستیم، ای کاش مستعمر کشور «ب» بودیم! روحم له می شود وقتی می بینم مردم بازیچه استعمار شده اند و از مرگ انسانی خوشحال می شوند و یا بی تفاوت از کنار آن می گذرند و یا آن را بازیچه حزب و گروه خود می کنند.
اما اگر بی انصاف نباشیم اومانیسم دارای نکات مثبتی هم می باشد. در اصل مکتب هایی که زاییده ذهن انسان هستند هیچ کدام کامل نیستند زیرا که انسان هیچ گاه کامل نیست. اما این دلیل نمی شود که این مکتب ها را در انبار گذاشت و زندانی کرد. باید مورد نقد قرار بگیرند و نکته های مثبت آن استخراج شوند. نکته های مثبت اومانیسم تازه و جدید نیستند اما برای مردمی که با هیچ منبع کاملی آشنایی ندارند شاید بهترین و قابل فهم ترین مرجع باشد.
در اومانیسم انسان از دو بعد مورد ارزیابی قرار می گیرد. فیزیکی و متافیزیکی. در بعد فیزیکی بدن و اجزای آن تحسین می شوند و توجه به آن ارزش انسانی پیدا می کند و به عبارت دیگر هر شخصی چهره و بدن مناسب تری داشته باشد از شخصیت برتری برخوردار است. در اسلام نیز توجه خاصی به پاکیزگی موها و آرایش شرعی شده است و ورزش یک امر واجب برای سلامت و زیبایی بدن تلقی می شود. اما تفاوت در این است که در اسلام داشتن زیبایی چهره و بدن یک ارزش والای انسانی نیست. در بعد متافیزیکی بحث از مهندسی فکر می شود. تفکر ، هوش و ذهن انسان آن چنان قدرت مند است که به هر چه اراده کند آن چیز محقق می شود و این استعداد فقط ریشه در اراده انسان دارد و رکن دیگری وجود ندارد. حتما مسلمانان با بصیرت مطلع هستند که در قرآن اغلب سخن خداوند با اهالی تفکر و خرد می باشد و بار ها در اسلام انسان به تفکر سفارش شده است و تاریخ اسلامی نشان داده است که همیشه اهالی تفکر صاحبان اراده و پیشرو علم و تحول بوده اند. اما تفاوت دیدگاه اومانیسم و اسلام در جایگاه خداوند است که غرب خود را بی نیاز نسبت به آن می بیند اما اسلام انسان را بدون یاری خدا درمانده می داند. همان طور که معروف است:« از تو حرکت و از من برکت.»
صاحب نظران غرب مثال کسانی هستند که نمک می خورند و نمکدان را می شکنند. آنان از قرآن و اسلام بیشترین تاثیرها و برداشت ها را دارند و در مباحث علمی و ادبی و اجتماعی و بهداشتی خود استفاده می کنند اما اصلیت خدا ، کتاب و دین را زیر سوال می برند. وقتی مناظره ای باشد و از آنان پرسیده شود که جایگاه دین در زندگی چیست، با تشویش و منطق های کودکانه پاسخ خواهند داد و دین را مثال شکلاتی می دانند که هر وقت حوس کردی می توانی در یخچال را باز کنید و آن را بخورید. دلیل داشتن این تشویش در بیان سخنان پیرامون دین، نداشتن ایمان است نسبت به حرف هایی که می گویند.
شما اگر خود را آگاه و عالم می دانید، چرا برای ایمان به خدا معجزه های دوره باستان را طلب می کنید؟ انسان های پیش از دوره اسلام و مسیح ، نادان و نا آگاه بودند و علم آنان درباره جهان بسیار محدود بود و نیاز به دیدن معجزه هایی شبیه به شعبده داشتند. شما که پای خود را در سیاره های دیگر هم گذاشتید و تا عمق دریاها هم پیش رفتید؛ شما که می دانید کوچکتری واحد تشکیل دهنده اجسام اتم است؛ شما که موجودات زنده را شبیه سازی می کنید؛ با این همه ادعای در علم و دانایی باز هم برای اثبات خدا معجزه می خواهید؟! بدانید که بسیار نادان هستید اگر جهان را بشناسید و اندکی در وجود خدا شک کنید.
عده ای در ایران هستند که می گویند ما ایرانی هستیم، دین ایران زردشت بوده است، پس ایرانی باید فقط زرتشتی باشدو دیگر دین ها وارداتی و متعلق به ایرانی ها نیست. سوال می کنم دین را تعریف کنید؟ دین مسیری است که از آدم آغاز شد و تا پیامبر خاتم ادامه پیدا کرد هنوز هم ادامه دارد. هدف دین چیست؟ تقرب به خدا و تکامل انسان. ضرورت دین چیست؟ دین نسبت به زمان و مکان باید قابل فهم و مورد استفاده باشد. یعنی اگر شما کلاس پنجم ابتدایی هستید مطالب درسی دبیرستان برای شما گفته نشود. وقتی کودکی هفت ساله به کلاس اول ابتدایی می رود به او کمک خواهیم کرد تا پله پله و با صبر و متانت کلاس ها را پشت سر بگذارد و تا دکترا ادامه دهد. در هر مقطع انسان ها فهم و دانش محدود به زمان خود را داشتند و بایستی دین ذره ذره به طوری قابل فهم توسط معلمان پیامبر برای انسان ها محیا شود تا مسیر تکامل دچار بحران نشود و پیغمبران هر یک به نوبت آمدند و دین را کامل تر کردند تا آن که خاتم آمد و دین و حجت بر انسان کامل شد. البته اسلام انتهای دین نیست. اسلام مثال دکتری عمومی است که می تواند در رشته های مختلف ادامه دهد و تخصص بگیرد و هیچ گاه راه تقرب به خدا انتهایی ندارد. سوال بعدی این است که آیا شما علاقه مند هستید با داشتن دکترا، در کلاس پنجم ابتدایی بنشینید و این دروس را دوره کنید؟
به هموطنان عزیزم با اطمینان و قلبی سرشار از یقین می گویم به این که ایرانی و مسلمان هستید افتخار کنید و شما دو گوهری را در اختیار دارید که تمام انسان های جهان از آن بی بهره اند. هشیار باشیم که دشمنان حسود، چشم دیدن این افتخار را ندارند و از هر فرصتی استفاده می کنند تا قلب ها و ذهن های ما را بیمار و تسخیر کنند. روزی که ایرانی قلب و ذهنی غیر ایرانی و اسلامی پیدا کند، آن روز آخرزمان است.
التماس دعا
حامد کاوه