تبليغاتX
شهر آفتاب

   ناخواسته من را به این قرن آوردند ، هیچ نگفتم . از شهر آفتاب دورم کردند ، هیچ نگفتم . آخر چرا هنگامی به این زمان آمدم که بی کاری در اوج خود است ؟! نه اینکه بگویم اصلا کار نیست ، هست . بهتر بود می گفتم انصاف نیست . وجدان کاری نیست . نه اینکه بگویم کسی درست کار نمی کند ، نه . انسان نیست!

البته کار برای من زیاد است . اگر بگذارند ! اگر نگویند :« اوا ! درس خوندی ، با سواد شدی ، حالا می خوای هر کاری بکنی ؟! تو باید باید باید بنشینی پشت میز ، اون هم زیر باد کولر . »  کشاورزی میز می خواهد چکار ؟! هر بار این را می گویم ، این جماعت غریب بر سرم می ریزند :« وای ! با رشته حسابداری می خواهی بروی کشاورزی ؟! » چه وقت حسابداربوده ام که حال هیچ نمی دانم ؟! تا آنجا که ذهنم یاری می کند کشاورز بوده ام ، در شهر آفتاب . مزرعه ای داشتم به وسعت یکی از مناطق بیست و چند گانه تهران .  بزرگ شهرمان که مردی نورانی از نوع آسمان بود ، همیشه می گفت : « هرچه داریم از آن خداست ! مالک حقیقی اوست . ما فقط امانت دار هستیم . چیزی که برای ما نیست به ما داده شده ، و بایست آن را زود یا دیر تحویل مالک دهیم ! آنچه که به نام و برای ما هست ، اعمال ماست . » یادش بخیر . آن مرد نورانی « شیخ شرق » را می گویم .

برای همین بود که هروقت وارد مزرعه می شدم اول خدا را شکر می کردم . چه کیفی داشت ، کاشت و داشت و برداشت ! هر بامداد ، وقتی خورشید آفتاب را به شهر آفتاب نیاورده بود ، راهی مزرعه می شدم . با گوش مخملی می رفتم . بنده خدا خیلی زحمت می کشید . من و خورجین را که خیلی سنگین بودیم بر پشت اش حمل می کرد . اما عاشق بود . همیشه در مورد روابط عاشقانه با من مشورت می کرد . یونجه را بدون نان می خورد . آب را می پرستید . سایه درخت را به اندازه درخت دوست داشت . هیچ وقت خورشید را به شکل شعار ندید .هر وقت می خواستم از خدا برایش بگویم ، دست و صورت اش را می شست . الاغی خوب و کاری بود و بعضی مواقع شعورش ابر ها را می بوسید . حیف که در این زمان الاغان نفهم شده اند !

وقتی گوش مخملی بوی غنی گندم زار را حس می کرد ، تا مزرعه می دوید و بلند بلند می خندید . صبحانه را با هم می خوردیم . سر یک سفره می نشستیم . بعضی مواقع برای آنکه به غرور اش بر نخورد ، تعارف اش را رد نمی کردم ، کمی از یونجه اش می خوردم . وقت کار هیچ وقت کم کاری نمی کرد . بیشتر از من کار می کرد . بیشتر از من دل اش برای مزرعه می سوخت . هیچ وقت دانه گندم زیر پای اش له نشد . برای همین چیز هایش بود که روزی اش از من بیشتر بود . بیمه هم شده بود!

در مزرعه بازی هم می کردیم .وقت استراحت که می شد با هم مسابقه دویدن می دادیم . همیشه او برنده بود اما من بیشتر کیف می کردم . زمان استراحت ، ظهر و قبل از خوردن نهار بود . وقتی حسابی  خسته می شدیم ، به کنار نهر آب می رفتیم و سیراب می شدیم . این نهر که از کوه « بُرز » می آمد ، کمتر گل آلود می شد . مردم شهر آفتاب ، طبیعت را خانه اول خود می دانستند . برای همین ، همیشه خانه مان وسیع و زیبا بود! نهر نام های زیادی داشت ؛ اما من و گوش مخملی « برکت » صدایش می کردیم . هیچ وقت نشد جواب اش را کامل بفهمم . فقط ما را در خود نشان می داد، انگار که ما هم شبیه آب باشیم !

همیشه قبل از نهار ، نماز می خواندیم . اگرهم تنبلی می کردم ، گوش مخملی تذکر می داد . وقتی به نماز می ایستادم ، گوش مخملی اشک می ریخت ! زودتر از من زلال می شد و دیرتر نگاه از آسمان می گرفت.

نان ، نمک ، یونجه و آب را که با لذت می خوردیم و سیر می شدیم ، سایه ای را برای استراحت آماده می کردیم . کمی که از حرارت زیبای خورشید کاسته می شد ، دوباره غرق در گندم زار می شدیم . گاهی که کار سبک بود ، دست بر قامت ساقه ها می کشیدم و از وجود ارزشمند آنها ، داستان ها تعریف می کردم . شاد می شدند ، امید وار ، و قول می دادند که خیلی زود آماده برداشت شوند . گوش مخملی حسود نبود ، اما برای آنکه دل اش گرم شود، برای او داستان هایی از خر عیسای پیامبر ( ع ) می گفتم . بعد به کنار « برکت» می رفت و قیافه می گرفت!

خورشید که از آسمان شهر آفتاب می گذشت ، کار تمام می شد . خود را در آب می تکاندیم ، گوش مخملی بفرمایی میزد و سوارش می شدم . وقت رفتن ، تک تک دانه های گندم  با گفتن خسته نباشید، ما را همراهی می کردند . ستاره ها چشمک می زدند و باد دور سرمان می چرخید . و نغمه ای می گفت : « منتظرتم » .

گفتم که تصمیم گرفته ام شجاع باشم . قصد دارم زندگی را آنطور که می خواهم بسازم . برای همین ، خاطره را تجربه کرده ام ، حال را زندگی و آینده را امید . حسرت ،آه و فغان،درد را دوا نخواهد کرد .  باید از درد نوشدارو ساخت . باید به هر آنچه که بی رنگ است یا رنگ اشتباه دارد ، رنگ زیبای حقیقت زد . غم،زمانی می رود که به قوانین شادمانی عمل شود . اگر درد را هم زیبا ببینیم ، زیبایی را شناخته ایم .

دلم برای مردم امروز می سوزد ! اگر بدانند که طعم زندگی چگونه است ، از شدت ناراحتی برای سال های از دست رفته ، منفجر می شوند ! اگر بدانند که عشق چیست ، آینده را به دیگران هدیه می دهند ! دلم برای این مردم می سوزد ...

شعر زیر برای پسری است از شهر آفتاب :

 

«  احساس من پی خاطره است

احساس من پیر است

احساس من ناطق است

و تمام اشکال ،

در تمامی اوهام احساس من مجهولند

آری ،

راز زیستن را از من بپرسید

تا بگویم فلسفه بوییدن رنگ زندگی را . »

+        | 

        یک هفته گذشت . مجبور بودم که به این اوضاع جدید عادت کنم . وگرنه ممکن بود در بیمارستان روانی بستری ام کنند . یکی دو بار در این باره صحبت هم شد . اما با دخالت و اصرار آن خانم مسن که دیگر مادر صدایش  می کنم  ، قضیه ختم به خیر شد .

تصمیم گرفتم شجاع باشم . اگرچه اینجا شهر آفتاب نیست ، اما من پسری هستم از شهر آفتاب . و می توانم زندگی جدید را آن طور که خودم می خواهم پیش ببرم . برای اولین کار می بایست ، توانایی هایم را خوب بررسی می کردم ؛ باید خودم را خوب می شناختم ، بهتر از هر کسی دیگر . بسیار کار سختی بود . انسان برای آنکه خودش را خوب بشناسد ، باید از هفت خان رستم و نصرت و ... ، عبور کند . احتمالا فکر می کنید این هفت خان را به عنوان مثال مطرح کردم ، خیر . اصلا خودشناسی  عین هفت خان است و از هفت خان  رستم هم دشوار تر . اگر باور نمی کنید ، پس ادامه نوشته را حتما بخوانید . اگر باز هم باورتان نشد ، خب دیگر آن مشکل شماست نه نویسنده !

مرحله اول ، خداشناسی . خدا موجود است یا وجود ؟ خدا را چگونه می توان دید ؟ خدا چیست ؟

مرحله دوم ، جهان شناسی . جهان چگونه به وجود آمد ؟ چرا به وجود آمد ؟ جهان چیست ؟

مرحله سوم ، انسان شناسی . انسان چگونه موجودی ست ؟ هدف از خلقت اش چیست ؟ انسان چیست ؟

شرمنده که پاسخ ها را نمی نویسم . دلیل دارم . هرکس باید خودش جواب این علامت سوال ها را پیدا کند . وگرنه اصلا فایده نخواهد داشت . حتما می گویید :« به تو چه ! ما دوست داریم جواب بی فایده را بشنویم . اصلا تو چه کاره ای ؟! » هیچ کاره ام .

پسری هستم از شهر آفتاب . گمشده ای در قرن بیست و دو . ( ای بابا ! حالا هی بگو ما که توی قرن بیست و یک هستیم ، چرا می گویی قرن بیست و دو ؟! دخترم ، پسرم ، خواهرم ، برادرم ، پدرم ، مادرم ، عزیز من ، من داستان را برده ام در قرن بیست و دو . ملتفت شدی ؟ )

زمان بسیاری طول کشید تا توانستم کمی معنای خود شناسی را درک کنم . اما به جایی رسیده بودم که می توانستم  غیر از خودشناسی به موضوعاتی دیگر هم فکر کنم . مثلا شاعر شناسی !

به هرکس که می گفتم :« شاعر یعنی چی ؟ » می گفت :« ما رو گرفتی ؟! هر کی شعر بگه میشه شاعر دیگه. » عجب ! البته راست می گویند . شاعر کسی هست که شعر می گوید . مثل نویسنده که می نویسد . یا بازیگر که نقش های مختلفی را بازی می کند . اما شاعر کمی فرق دارد ! این را زمانی فهمیدم که قسمتی از معنای انسان را در انسان شناسی دریافتم . اصلا این دو رابطه مستقیم با هم دارند . نمی شود این دو را از هم جدا کرد . در انسان شناسی فهمیدم ، هرآدمی که به دنیا می آید ، زمان مرگ می تواند انسان نباشد ! آدم ها انسان به دنیا می آیند ، اما همه انسان نمی میرند . پس نمی شود هر آدمی را که شکل انسان است ، جزو گروه انسان دسته بندی کرد . باید دید آیا مشخصات و خصوصیات یک انسان را دارد یا خیر ؟

همان طور که گفتم :« شاعر مترادف انسان است . »  یعنی باید انسان باشد . به عبارت دیگر هرکس که انسان است شاعر است . پس به بیان دیگر ، همه کسانی را که شعر می گویند ، نمی توان شاعر دانست . به همین دلیل ، متوجه شدم که در این قرن ، شعر بسیار است ، اما شاعران ، اندک .

آوخ ، به یاد شهر آفتاب افتادم . به یاد شاعر شهرمان . بابا طیب ! با همان لهجه شیرین و گوش نوازش . با عرفانی که دل را نوازش می داد و به اقیانوس بصیرت وصل می کرد .  صدای نی اش هنوز هم در گوش ام می پیچد . بیشتر کنار رودخانه می توانستم پیدایش کنم . بعضی مواقع به سراغ اش  می رفتم و خواهش می کردم تا من را به کمی صدای سوزناک و عاشقانه نی و چند بیتی شعر ناب مهمان کند .  او نیز لبخندی می زد. نی اش را گوشه لب می گذاشت و آواز حقیقت سر می داد . گنجشکان ، بلبلان و هر پرنده آوازخانی که این نوای آسمانی را می شنید ، از صدای خودش خجالت می کشید . هر حیوان درنده ای که در اطراف ما پرسه می زد ، با شنیدن نوای دل بابا طیب ، هوس خوردن یونجه می کرد !

دروغ ! می گویید دروغ می گویم ؟ هر انسان عاقلی خوب می داند که اهالی شهر آفتاب هیچ وقت دروغ نمی گویند . اصلا عقیده اهالی شهر آفتاب بر این است که دروغ ، بزرگترین عامل نابود کننده عشق است . و حقیقت تنها راه رسیدن به عشق .

اما حیف که این واقعیت فقط در شهر آفتاب وجود داشت . در این قرن ، جهان پر شده از سیاست دان های دروغ گو . کشوری را می بینم که شعار آزادی می دهد ، و با همین بهانه انسان های بی گناه زیادی را قتل عام می کند . آه ، کجایند آن مردان راستگو ؟ کجایند آن پهلوانان دلیر و جوان مرد ؟ کجایند آن دادستانان و عدالت پیشه گان ؟ چرا این قدر امروز با شهر آفتاب فاصله دارد ؟! نمی دانم . نمی دانم . نمی دانم .

+        | 

      وقتی چشم هایم را باز کردم ، بوی کاهگل نمی آمد . انگار هیچگاه خانه ام از خشت و گل نبوده و تا آن لحظه خواب می دیده ام . اما قلب ام اطمینان می داد که متعلق به این دنیای تازه نیستم .

روی تکه پارچه ای لمیده بودم که بسیار نرم و راحت بود . ترسیده بودم . گمان می کردم حتما حاکم قصد دارد مزاحی کرده باشد . احتمال دارد من را در شب و از آن اطاقی که دیوارهایش نم داشت ، دزدیده است و به کاخ خود آورده ؛ حتما حالا هم دارد مخفیانه من را می پاید و زیرکانه می خندد .

ایستادم و بیشتر ترسیدم . روی فرشی ایستاده بودم که مانند نخ ابریشم لطیف و چون باغچه ای خوش نقش ، زیبا و چشمگیر بود . دیوار های سفید با شیار هایی موازی نزدیک سقف به رنگ آتش ، نقش و نقوشی با شکل دایره در میانه سقف به رنگ آسمان و چراغ هایی آویزان که نورش  همانند خورشید بود. نشیمنگاه هایی هم بودند که تا آن هنگام ندیده بودم . برخی شان چوبی و برخی دیگر به گمان ام از پولاد . آنها که چوبی بودند هشت تا ، و پولادی ها چهارعدد با حجم های مختلف . رنگ شان آمیخته ای از خاک و چوب بود .

انتظار داشتم که حاکم در کاخ اش اشیای عجیب و گران بهائی داشته باشد ، اما چیز عجیبی که می دیدم باورم نمی شد . یک جعبه مکعب بزرگ که یک طرف آن آینه ای داشت  بسیار تیره. زیر این آینه نقشی برجسته به رنگ طلا حک شده بود و پایین آن چند برآمدگی ، که به نظر بر جای محکم و ثابت نبودند . دستم را به یکی از آن برآمدگی ها زدم ، ناگهان آینه همه اش نور شد! آدمی را دیدم که در اطاق حضور نداشت ! لباس اش برای سرزمین من نبود ! حرف هایش را درست نمی فهمیدم ! دیگر علاوه بر ترس فراوان ، چشم ها و سینه ام داشت از شدت تعجب متلاشی می شد . مرد داخل جعبه این چنین می گفت : « به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید ؛ نیروهای اشغالگر با حمله ای دیگر صد و سی نفر را کشتند . در بین کشته ها تعداد زیادی زن و کودک دیده می شود . » و بعد آینه جایی را نشان داد که آتش بود و لاشه های آدم های پاره پاره ! دیگر صبرم تمام شد ، دردی در سر احساس کردم و چشم هایم در تیرگی فرو رفت .

روی صورتم تکه های آب خنکی راحس کردم . نوری که مستقیم در چشم هایم می تابید ، پلک هایم را باز کرد . زنی مسن،مرتب دست در جامی شیشه ای می کرد و بعد به صورتم می کشید . تمام ماجرا به یادم آمد . خودم را عقب کشیدم و به دیوار چسبیدم . زن که در چهره اش تعجب و ترس دیده می شد با صدایی لرزان گفت : « حامد چته ؟ چرا این جوری می کنی ؟ از چی می ترسی ؟ چرا غش کردی ؟ مامان داری من رو می ترسونی . » زبانم قدرت تحرک نداشت . چه می توانستم بگویم ؟ چرا این زن فکر می کرد فرزندش هستم ؟! تمام وجودم را در زبانم جمع کردم و گفتم :« من کجام ؟ شما کی هستید ؟ با من چکار دارید ؟ حتما از کنیزان دربار شاه هستید . خواهش می کنم با من بازی نکنید . تمام مزارع شهر آفتاب را شخم می زنم امامن را رها کنید . »  تقریبا فریاد می زدم و زن اشک می ریخت . این چه مزاح تلخی است که این زن برای آن گریه می کند؟!

درِ سفیدی که یک سوراخ کوچک در وسط اش بود ، باز شد و جوانی دیلاق و درشت اندام ، با پوست سبزه ، ریش هایی که من را به یاد فرعون می انداخت ، وارد شد . وقتی دید که به دیوار چسبیده ام و عرق کرده و می لرزم ، با عجله نزدیکم آمد . با لحنی دلسوزانه و نگران به زن گفت : « مامان چی شده ؟ این چرا اینجوریه ؟ دیوونه شده ؟ نگفتم یه فکری به حال این بکنید ؟ نگفتم این فکرش داره خراب میشه ؟ تو قرن بیست و دو ، کسی  که فکر میکنه خوشبخترین آدم روی زمینه ، باز گاهی به جنون می رسه . این حامد که اصلا نمی دونه خوشبختی چه شکلی هست . » قرن بیست و دو ! سواد زیادی ندارم ، اما می توانم بفهمم که این جوان چند صد سال بیش تر از سال حقیقی گفته است . این دفعه درد بیشتری در سرم احساس کردم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم .

 

 

+        |